در باورم می گریند
موج می زند مشکی از آب
در خیالم
و باران اشک ها
در برکه ی چشمانم
عطش می سرایند.
چه صفایی برد از مدینه و مروه
این مرد،
خود را که شناخت خدا دید و هیچ
در آن دم که آزادگی را سرود
تا بارگاه آسمان پر کشیدند
هفتاد و دو کبونر
از خیمه گاه سینه اش
آنگاه نوشت رسالتش را
بر دلهای داغدار،
هنوز در خطه ی حقیقت
خطبه ی خون می خواند
حسین.
مادرم گفت:
وقتی فرشتگان گیسوی خورشید شانه می کنند.